صفحه اصلی دعا ـ بنیاد بین المللی دعاسفرنامه های زیارتی دعا ـ بنیاد بین المللی دعا گزیده ای از سفرنامه جلال آل احمد به مکه
Loading
سفرنامه، جلال، آل احمد، خسی، میقات، میعاد

گزیده ای از سفرنامه جلال آل احمد به مکه


مکه
این سعی میان «صفا» و «مروه» عجب کلافه میکند آدم را. یکسره برت می‌گرداند به هزار و چهار صد سال پیش. به ده هزار سال پیش. با “هروله”اش (که لی لی کردن نیست، بلکه تنها تند رفتن است.) و با زمزمه بلند و بی‌اختیارش؛ و با زیر دست و پا رفتن‌هایش؛ و بی“خود”ی مردم؛ و نعلین‌های رها شده؛ که اگر یک لحظه دنبالش بگردی زیر دست و پا له میشوی؛ و با چشم‌های دودوزنان جماعت، که دسته دسته بهم زنجیر شده‌اند؛ و در حالتی نه چندان دور از مجذوبی میدوند؛ و چرخهایی که پیرها را میبرد؛ و کجاوه‌هایی که دو نفر از پس و پیش بدوش گرفته‌اند؛ و با این گم شدن عظیم فرد در جمع. یعنی آخرین هدف این اجتماع؟ و این سفر...؟ شاید ده هزار نفر، شاید بیست هزار نفر، در یک آن یک عمل را می‌کردند. و مگر می‌توانی میان چنان بیخودی عظمایی به سی خودت باشی؟ و فرادا عمل کنی؟ فشار جمع میراندت. شده است که میان جماعتی وحشت زده، و در گریز از یک چیزی،‌ گیر کرده باشی؟ بجای وحشت “بیخودی” را بگذار، و بجای گریز “سرگردانی” را؛ و پناه جستن را. در میان چنان جمعی اصلا بی‌اختیار بی‌اختیاری. و اصلا “نفر” کدام است؟ و فرق دو هزار و ده هزار چیست؟...
...نهایت این بیخودی را در دو انتهای مسعی می‌بینی؛ که اندکی سر بالاست و باید دور بزنی و برگردی. و یمنی‌ها هر بار که میرسند جستی میزنند و چرخی، و سلامی بخانه، و از نو...که دیدم نمی‌توانم. گریه‌ام گرفت و گریختم....

مدینه
...صبح رفتم بقیع. آفتاب که می‌زد من اثر سنت را در خاک می‌جستم. و قبل از همه اثر برادرم را. اما هیچ اثری و علامتی. وقتی گور چهار امام شیعه و گور عثمان و زنان و فرزندان پیغمبر بی‌نشان افتاده، برادر من دیگر کیست؟ اکنون، ذره‌ی بی‌نشان خاکی درین سفره‌ی سنت... سراسر قبرستان تپه ماهور و خاکی- و خاک بدجوری نرم- و گُله به گُله تکه سنگ سیاهی به زمین فرو رفته. با لاشه‌ای از یک کاف کوفی کناری افتاده. به علامت قبری که سنگش را شکسته‌اند و با خاک یکسان کرده‌.

«وهابی»ها. چهل سال پیش. وقتی به حکومت عربستان رسیدند...... بعد رفتم به مسجد النبی. معمولاً از باب السلام وارد می‌شوم. بزرگتر است و رفت و آمد راحتتر. و قدمی دور تا دور رواق. و پلکیدن وسط کبوترها... دور تا دور صحن بر پیشانی رواق‌ها، اسامی رجال صدر اول. حتی یازده امام شیعیان. و اصحاب و سرداران. و پیرزنکی ریز نقش، آب سبیل می‌کرد. یک جام از دستش گرفتم. پشت دستهایش تا ناخن خال کوبیده بود. و صورتش نیز......طواف هر دور ضریح. نسبتاً خلوت بود. و هر کس راحت کارش را می‌کرد. و شرطه‌ها آدم بودند. گوشه و کنار حرم، مردم به انتظار نماز سر صف جا گرفته؛ و سخت مواظب این‌که کسی به گوشه سجاده‌شان نگاه چپ نکند...

...بزرگ‌ترین غبن این سال‌های بی‌نمازی از دست دادن صبح‌ها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که بر می‌خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته‌ای......قریش که حاجبان آن خانه بودند با سپردن رسم حج به اسلام ایمان آوردند و تو اکنون ریزه‌خوار نعمت آنانی. و اگر این چاه‌های نفت ته بکشد، که تنها نردبان صعود تو بود از عربیّت چادرنشین جاهلی، به حکومتی متعصب، نمی‌بینی که باز محتاج این خلایق حجّاجی؟ و ببینم نفت زودتر ته می‌کشد یا این ادب هر ساله‌ی حج؟ این‌ها را حتماً می‌دانی......خیلی دلم می‌خواست بدانم معمار بنا که بوده تا یخه‌اش را بگیرم و بگویم: حضرت! عظمت ماورای طبیعی چنین بنایی را از ساده‌ترین عوامل طبیعت باید ساخت. در سنگ باید جست. نه در این تکه‌های قالبی و سیمانی...

مکه

... و هرچه دقیق‌تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید. و دیدم که «خسی» است و به «میقات» آمده است و نه «کسی» و به «میعاد»ی. و دیدم که «وقت» ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان. و «میقات» در هر لحظه‌ای. و هر جا. و تنها با خویش. چرا که «میعاد» جای دیدار توست با دیگری. اما «میقات» زمان همان دیدار است و تنها با «خویشتن»...

...این‌جور که می‌بینم این سفر را بیش‌تر به قصد کنجکاوی آمده‌ام. عین سری که به هر سوراخی می‌زنم. به دیدی، نه به امیدی.


Codded & Powered by:سیستم مدیریت محتوای کنز ـ دهکده وب ver 0.2