ادب برابر خدا؛ روش الگویی پیامبران اولوالعزم به هنگام دعا

ادب برابر خدا؛ روش الگویی پیامبران اولواالعزم به هنگام دعا
نویسنده: علی حسین زاده (استادیار دانشگاه کاشان)

 

ادب برابر خداوند


چکیده


در این تحقیق، یکی از بهترین روش های تربیتی، یعنی روش الگویی مورد بررسی قرار گرفته است. این روش در رفتار انبیای اولوا العزم در برابر خداوند منان به هنگام گفت و گو، در خواست و دعا به پیشگاه حضرت حق مورد دقت قرار گرفته است تا همه بهترین سبک گفت و گو، بهترین نوع سخن در برابر خدا را از این الگوهای معصومه درس بگیرند. در ابتدا، ضمن بحث کوتاهی در باره الگو، به ادب حضرت نوح، ابراهیم موسی عیسی و ادب حضرت محمد پرداخته ایم. با روش تحلیل محتوا، نوع خطاب، افعال قابل استناد به خدا، خواسته های اصلی و عناوین برگزیده برای هر دعا، در این پژوهش مورد بررسی قرار گرفته است.
کلیدواژه ها: دعا، دعوت، ادب، روش الگوی پیامبران اولوا العزم.


مقدمه


یکی از مؤثرترین شیوه های تربیتی روش الگویی است. نقشی که انبیا در تبلیغ و دعوت این ایفا می کردند، فراتر از ابلاغ صرف پیام به مردم بوده است. آیات شریف قرآن نشان می دهد که انبيا تنها به فکر ابلاغ پیام به مردم نبودند، بلکه در راستای دعوت خویش، همه تلاش خود را برای تغییر رفتار مردم به کار می بستند. حضرت نوح در طول ایام تبلیغ خود، با رساندن پیام به چشم و گوش مردم، وظیفه تبلیغی خود را پایان یافته ندید، پس از آن همه سختی و مشقتی که تحمل کرد و تأثیر چندانی بر قوم خود نیافت، از خداوند متعال چاره جویی کرد. وی از خدا خواست روشی بیابد تا دعوتش در دل مردم نفوذ کند. عرض کرد: پروردگارا، این ها مرا نافرمانی کردند و به دنبال کسی رفتند که ازدیاد مال و اولادش جز زیان به بار نمی آورد. این ها بسیاری را گمراه کردند. خدایا، چه کنم تا دعوتم بر دل آنها اثر کند و در جامعه معصیتی صورت نگیرد و بتی پرستش نشود. خدای من، اگر این ها را رها کنی، بندگانت را گمراه می کنند و فرزندانی ستمکار به دنیا می آورند (نوح: ۲۱). این تنها به حضرت نوح اختصاص ندارد، بلکه سایر انبیای اولوا العزم نیز خواستار تغییری در درون مردم بودند. شهید مطهری می فرماید: ممکن است افرادی بپرسند، چرا قرآن این همه، امر دعوت را کار دشواری تلقی کرده است؟ همه پیام رسانی ها این قدر مشکل نیست. پس باید انواع آن را بررسی کنیم. ابلاغ در یک مرتبه فقط ابلاغ به حس است. بدیهی است این پیام رسانی، کار آسانی است. ولی آیا پیامبران که بلاغ مبین دارند، وظیفه آنها فقط این است که مطلب را به گوش مردم برسانند؟ چنین نیست، بلکه بالاتر از ابلاغ به حس و ابلاغ به چشم یا گوش، ابلاغ به عقل و فکر است؛ یعنی مطلب را باید طوری بیان کنند تا در عقل نفوذ کند. عقل، دروازه اش بسته است و جز با ابزار و مرکب برهان و استدلال و به تعبیر قرآن، حکمت، پیامی را در خود نمی پذیرد. حال آیا ابلاغ به عقل کافی است؟ نه، این مرحله اول است. پیام الهی گذشته از این که در عقل باید نفوذ کند؛ باید در دلها نفوذ کند، یعنی باید در عمق روح بشر وارد شود و تمام احساسات او، یعنی تمام وجودش را در اختیار بگیرد. به همین جهت، پیامبرانند که می توانند بشر را در راه حقیقت به حرکت درآورند. پس پیغمبران، گذشته از این که پیام خودشان را به عقل مردم می رسانند، کار بزرگتری می کنند که پیام را به دل می رسانند.
این نوع ابلاغ به بیش از انذار و تبشیر نیازمند است. معنای جمله «ما ارسلناک الا مبشرة و نذیر» این است که تو در قبال عمل زشت مردم تقصیری نداری. به همین دلیل، سخن برخی از مفسران که گفته اند: «مراد این است که ما تو را تنها مبشر مؤمنین و منذر کافرین فرستاده ایم، پس دیگر درباره ایمان نیاوردن کفار غم مخوره صحیح نیست.
رساندن پیام به عمق وجود انسان ها به گونه ای که آثارش در رفتار آنها جلوه کند، اهمیت روش الگویی را بیشتر روشن می کند. الگوها در تعيين رفتار مطلوب نقش فراوانی دارند؛ چرا که مردم به دنبال این هستند که به صورت کاربردی برای بروز حالت های درونی، رفتار مناسبی را ببینند تا با انجام آن، پاسخ مثبتی به گرایش های خود داده باشند.
واژه الگو
واژه «الگو» به معنای روثر، مدل، سرمشق، مقتدا، اسوه، قدوه، مثال و نمونه است، در میان معانی ذکر شده، مقتدا، اسوه و قدوه مختص انسان است، معنای مشترکی که برای این سه وجود دارد، عبارت است از فردی که به لحاظ ویژگی ها و خصوصیاتش، صلاحیت یافته تا دیگران از او تبعیت و پیروی نمایند. گرچه واژه الگو، به انسان نمونه اختصاص ندارد، شامل سایر موجودات نمونه نیز می شود، اما با توجه به این که در اصطلاح روان شناسی و علوم تربیتی، معمولا واژه «الگو» برای انسان نمونه استعمال می شود، همین واژه را البته با توجه به معنای خاص آن به کار می بریم. در روان شناسی، اصطلاحات Social learning , Observation learning , Modeling با این شیوه مناسبت دارد. «Modeling)»، یک فن رفتار درمانی است که برای تغییر رفتار، ضمن یادگیری ادراکی و با فرصت و امکان دادن به فرد، که از یکی تقلید کند، به کار می رود. همچنین تعریف «روش و شیوه انتخاب از الگوهای رفتار بدنی و کلامی مشهود، الگوهای خاص رفتار برای تقلید »برای اصطلاح (Modeling) مطرح است. (Observation) learning نیز به تغییر نسبتا مدام در رفتار، که قسمت عمده اش نتیجه مشاهده رفتار دیگری است، اطلاق شده است.
با توجه به نقش مهم مشاهده و الگو در یادگیری، نظریه یادگیری اجتماعی شکل گرفت. بر مبنای این نظریه، که بر نقش مشاهده، تقليد و الگوبرداری از رفتارهای مشاهده شده در دیگران مبتنی است، شخص می تواند با مشاهده دیگران، از یادگیری بهره مند شود.
در بحث الگو در قرآن مجید، نه تنها ما به دنبال تغییر و تعدیل رفتار، بلکه به دنبال اصلاح نگرشها و انگیزه ها نیز هستیم. از سوی دیگر، تبعیت از الگوها به طور صحیح و آگاهانه، مطلوب است و انسانها از تقلیدهای ناآگاهانه و کورکورانه برحذر داشته شده اند. با توجه به آنچه بیان شد، روش الگویی در قرآن مجید را می توان چنین تعریف کرد: ارائه رفتار مطلوب از طريق نقل سرگذشت پیشنیان تا دعوتی عملی برای مردم جهت به کمال رساندن استعدادهای درونی باشد. اسوه های بشری و نمونه های متصل به وادی ربوبیت، انسان هایی هستند که به لحاظ استعدادهای و ویژگی ها و منش و شخصیت برتر، قابل تحسين خود، توجه دیگران را به خویش جلب می نمایند. آنان را وادار به پیروی و تبعیت از خود می کنند؛ چرا که ایشان در برخورداری از کمالات انسانی و تزین به اخلاق و فضایل، سرآمد دیگران هستند.
در علوم تربیتی، یکی از اصطلاحات بسیار رایج، «مدل رفتار» با الگوی رفتار است که مراد از آن، طرح و مجموعه رفتاری است که شخصی آن را دارا است. الگو از سویی به طرح ها و برنامه های گوناگون، اعم از تربیتی، اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی گفته می شود و از سوی دیگر، به نمونه های عینی و خارجی یک طرح عملی و یا اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی یا مذهبی، اطلاق می گردد. کاربرد آن در هر دو مورد بسیار است. در علوم اجتماعي Pattern معنای مدل، گونه و هنجار از آن بر می آید. الگو، چیز شکل گرفته در یک گروه اجتماعی است، به این منظور که به عنوان مدل یا راهنمای عمل در رفتارهای اجتماعی به کار آید.
از نگاه کارکردی و روانی - اجتماعی باید گفت: الگوها آن شیوه های زندگی هستند که از صوری فرهنگی منشأ می گیرند. افراد به هنگام عمل به طور طبیعی با این الگوها سروکار دارند و اعمالشان با آنها تطابق می یابد. انسان ها از طریق آموزش و جذب، در یک فرهنگ خاص شبکه ای از عادات و واکنش هایی کسب می کنند که موجب تطابق آنان با شیوه های کلی رفتار گروه باشد. الگو پذیری، تقلید و تربیت، مفاهیمی مرتبط و نزدیک به هم می باشند. هر سه مفهوم در روان شناسي از جایگاه ویژه ای برخوردارند. الگوپذیری زمینه و مقدمه لازم برای تقلید است، تقلید هم یکی از ساز کارهایی است که تربیت از طریق آن صورت می پذیرد.
قهرمان جویی یا قهرمان پرستی یکی از جلوه های روانی است که در سرشت اولیه بشر نهاده شده است. بشر همواره در پی گمشده ای جستجو می کند، در تکاپو و تلاپوی قهرمانی پر شکوه و جلال و پیشوایی درخور ستایش است: «قهرمان پرستی را اصولا یکی از تجلیات اصیل روانی انسان دانسته اند که در فطرت و نهاد انسان حضوری بارز دارد». قهرمان، انسانی است ممتاز که در نظر جستجوگر و انتخاب گر خویش، از صفات ویژه یک انسان متعالی، دوست داشتنی و شایسته تقليد و پیروی، بهره دارد. امتياز، ویژگی، كمال، بایستگی و شایستگی قهرمان، ممکن است در یک جهت یا در جهات گوناگون باشد. الگو در جوامع مختلف، عامل مهمی در صلاح و فساد جامعه محسوب می شود. مؤمنان همواره انبیا را تجسمی کامل از مکتب یافته اند. علاوه بر این، از گفتارشان درس آموخته اند، آنها را قهرمان صحنه های مختلف میدانسته اند و به آنان تأسی می جسته اند. با نگاهی گذرا به قرآن، به اسوه های متعددی بر می خوریم. حضرت یوسف اسوه ایستادگی در برابر شهوات است. حضرت ابراهیم قهرمان توحید است. حضرت نوح(ع) قدوه مقاومت و پایداری است. حضرت یعقوب(ع) اسوه صبر و تحمل، حضرت اسماعیل (ع) الگوی ایثار و حضرت خاتم صلى الله عليه وسلم اسوه حسنه و مقتدای همه است. این روش، یکی از مؤثر ترین شیوه های تربیت و تبلیغ است.
عملی ترین و پیروزمندانه ترین وسیله تربیت، تربیت کردن با یک نمونه عملی و سرمشق زنده است. الگو به مردم عرضه می شود تا هر کس به اندازه ظرفیت و استعدادش، از آن شعله فروزان نور برگیرد. اسلام، سرمشق دادن را بزرگترین وسیله تربیت می داند. با توجه به این که فضای تعلیم و تربیت زیر پوشش عناصر گوناگونی قراردارد که همه آنها می تواند الگوپرداز و سرمشق ساز باشد، با این حال هیچ عنصری به اندازه مربی و معلم الگوسوز یا الگو ساز نیستند. در رفتار و رهنمودهای علمی و نظری معلمان و اصولا مسئولان تعلیم و تربیت مدارس، به رفتار و افکار شاگردان چنان سازمان میدهد که به صورت الگو و سرمشق زندگانی آنها در آید. اگر معلمان، فلسفه، تعلیم و تربیت مطلوب را که صرفا متکی به مطالعات علمی و تحقیقات نظری نیست، بازیابند، متوجه می گردند که ارزش های اخلاقی و انسانی، هم وزن با ارزش های علوم و یا برتر از آن است. هیچ جامعه ای نمی تواند به زندگانی و حیات اجتماعی خود ادامه دهد، مگر آنگاه که مبانی عمومی انسان و الگوهای عالی را که سازنده عادات اخلاقی است، شناسایی کرده، خود را موظف به همگامی و هماهنگی با آنها بداند.
امام صادق (ع) می فرماید: «مردم را با عمل دعوت کنید، نسه با زبان»! همه حرکات، سکنات، اشاره ها و حتی واژه هایی که از سوی مربی، معلم و مبلغ در خلال انجام وظیفه به کار می رود، به شدت در کودکان و نوجوانان اثر می گذارد. خداوند در آیه شریفه ۲ سوره صف می فرماید: «یا ایها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون.» باید بین رفتار و گفتار، همسانی و همخوانی وجود داشته باشد تا گفتار تأثیر کند. این دلیلی است بر اهمیت بیشتری که در تربیت الگویی است. باید با الگو شدن عملی، فضای پر تفاهم و مناسبی در جامعه ایجاد کرد. در غیر این صورت جوانان جامعه، با دیدن دوگانگی بین شعار و عمل، بسیار سریع از مسئولان جامعه، دل زده شده، از آنها فاصله خواهند گرفت و دیگر نه تنها به سختی به اسوه ها و الگوهایی که مدعی دفاع از آنها هستند، توجه می کنند، بلکه گرایش آنها به قطب مخالف، خود به خود تسهیل می شود. این مطلب، نشان دهنده این نکته است که روش الگویی یکی از مؤثرترین روش های تأثیر گذاری است. اگر بزرگان جامعه ای صرفا بر شعار تكیه کنند عمل آنها همان شعارشان باشد، فرهنگ غالب بر افکار و رفتار عموم مردم، شعار صرف خواهد شد. بنابراین، اگر می خواهیم مردمی را به رفتاری مناسب بکشانیم، باید نه تنها با گفتار، بلکه با عمل، آنان را دعوت کنیم. حال تربیت الگویی را در ادب انبیای اولوا العزم در برابر خدا در قرآن را بررسی می کنیم.
ادب هیأت زیبا و پسندیده ای است که طبع و سلیقه هر مؤمنی، سزاوار میداند هر عملی را مطابق آن انجام دهد.
1. ادب حضرت نوح
یکی از آدابی که حضرت نوح (ع) در محاوره با قوم خود رعایت می فرمودند، ادب در ثنای الهي بود. این یکی از مصادیق تبلیغ عملی است. از نظر مرحوم علامه طباطبایی، این نوع ادب در قرآن بسیار زیاد است. دست کمی از تبلیغ قولی ندارد، بلکه مؤثرتر از آن است.
خدای متعال از حضرت نوح(ع) در محاوره ای که میان او و قومش واقع شده، چنین حکایت می کند:
مردم به حضرت نوح(ع) گفتند: ای نوح، با ما زیاد مجادله کردی، اگر راست می گویی بلایی را که ما را بدان می ترسانی بر سرمان بیاور. آن حضرت فرمود: مطمئن باشید که اگر خدا بخواهد بلا را بر سرتان خواهد آورد. شما نمی توانید خدا را عاجز کنید. اگر خدا بخواهد شما گمراه باشید، نصيحت من به شما سودی نمی دهد، گرچه فراوان نصيحتان کنم. اوست پروردگار شما و به سوی او باز خواهید گشت. (هود: 34) حضرت نوح نه در این محاوره و گفت و گو، بلا و عذابی را که مردم فکر می کردند به دست حضرت نوح است و او را به آوردن آن می خواندند تا به خیال خود عاجزش کنند، از خود نفی کرد، به پروردگار خویش نسبت می دهد و با واگذاری مسئله به مشیت الهی، با گفتن کلمه «ان شاء» و پس از آن، با بزرگ دانستن خدا و گفتن «و ما انتم بمعجزين»، ادب را به نهایت رسانید. حضرت از خداوند با واژه «الله» سخن گفت. واژه «ربی» را در این جا به کار نبرد؛ زیرا مدلول لفظ «الله» کسی است که هر جمال و جلالی به سوی او منتهی می شود. حضرت می خواست محوریت خداوند را در همه امور به آنان ابلاغ کند. همچنین تنها به نفی قدرت بر آوردن عذاب از خود و اثبات آن برای خدا اكتفا نکرد، بلکه این را هم اضافه کرد که اگر خدا نخواهد که شما از نصیحت من سودی ببرید، هرگز منتفع نخواهید شد. وی با این جمله، نفي قدرت را از خود و اثباتش را برای خدا تکمیل کرد. علاوه بر آن، این نفي را با جمله «هو ربكم و اليه ترجعون» تعليل نمود. حضرت، با نشان دادن فقر مطلق در بندگان و مخلوقات، برای مخاطبان خود ثابت کرد که او در تمام برنامه هایش، الگوی وابستگی به حضرت حق است. با رفتار خود معنای این جمله را توضیح داد که «انتم الفقراء إلى الله، شما مخلوقات، همه وابسته به خدا هستید.
از جمله آداب حضرت، ادبی است که خدای متعال آن را در داستان حضرت با فرزندش نقل کرده و فرموده است: «نوح خدای خود را ندا کرد و چنین عرض کرد: پروردگارا به درستی که فرزند من از اهل بیت من است، وعده تو هم حق است و تو احکم الحاکمین هستی» (هود: 45)
رعایت ادب در این گفتار، به این است که حضرت، تنها واقعیتی که در ذهنش بود، بیان کرد. وی چیزی که نمی دانست مصلحت او در آن هست یا نه هرگز، تقاضا نکرد. ظاهر گفتار نوح من این است که می خواهد دعا کند که فرزندش از غرق شدن نجات یابد. البته شکی در این نیست، اما از تدبر در آیات این داستان، کشف می شود که حقیقت امر، غیر از آن چیزی است که از ظاهر کلام، استفاده می شود؛ زیرا از یک سو خداوند دستور داده که او خود و اهل بیتش و همه مؤمنان را سوار بر کشتی کند و آنان را وعده داده است که نجاتشان دهد. از میان آنان کسانی را که عذابشان حتمی بوده، استثنا کرده که یکی از آنان همسر اوست. اما فرزندش در سوار شدن کشتی مخالفت امر پدر کرد. معلوم نیست که او به دعوت پدر کفر ورزیده باشد و از دعوت او اعراض نموده باشد. پس احتمال می رود که او نیز اهل نجات باشد. از سوی دیگر، به نوح وحی فرستاده شد و حکم حتمی اعلام شد: کشتی بساز و در باره کسانی که ظلم کردند، از من درخواست عفو مکن؛ چرا که آنان غرق شدنی هستند.» (هود: ۳۷). سؤال این است که آیا مقصود از کسانی که ظلم کردند، خصوص کسانی است که به دعوت نوح کفر ورزیدند، یا مراد مطلق اقسام ظلم است؟ این نکته مبهم است. گویا همین احتمالات، نوح را درباره فرزندش به تردید انداخته است و به جهت همین شک و تردید بود که حضرت نوح * جرأت نکرد به طور قطع نجات فرزند خود را درخواست نماید، بلکه سؤال خود را با تردید و دو دلی مطرح کرد؛ زیرا وی به برخی از عواملی که در سرنوشت فرزندش مؤثر بودند، آگاه بود.
این ادبی پسندیده است که بنده از آن چه می داند، تجاوز نکند. چیزهایی که مصلحت و مفسده آن معلوم نیست، از مولای خود نخواهد. حضرت نوح(ع) تنها آنچه را می دانست و بدان ایمان داشت، بیان کرد. تنها وعده الهی را بیان کرد و چیزی برآن نیفزود. به جهت همین ادب، خداوند نیز او را معصوم و محفوظ نگه داشت و قبل از این که کلام نوح تمام شود، به صورت احتمالی اسائه ادبی از او سربزند، خداوند کلام خود «و اهلک» را برایش تفسیر کرد. مراد از اهل، اهل صالح است، نه هر خویشاوند، فرزند تو صالح نیست.
شاید هم بتوان گفت: حضرت می دانست که منظور واقعی از اهل، اهل صالح است. این منظور پس از استثنای همسر روشن تر شد. اما حضرت نسبت به کفر فرزندش علم نداشت. از باب حکم بر ظاهر امر، او را صالح پنداشته بود. خداوند او را نسبت به واقع امر مطلع کرد؛ زیرا با توجه به آیه «ولا تخاطبني في الذين ظلموا انهم مغرقون»، ممکن نیست که حضرت به نجات فرزند خود با این که کافر محض باشد، رضایت دهد. این مطلب از سخن خود حضرت فهمیده می شود که عرضه داشت: «رب لا تذر على الأرض من الكافرین دیارا پروردگار من: هیچ کافری را بر روی زمین باقی مگذار. (نوح: ۲۶).
وقتی حضرت نوح پاسخ خداوند منان را شنید، پیش از آن که حاجت خود را بیان کند، با نهایت ادب در مقام توبه، که در حقیقت شکر گزاری از تأديب الهی است، عرض کرد: «پناه می برم به تو از این که درخواستی کنم که بدان علم ندارم» (هود: 47).
این رفتار از سوی حضرت نشان میدهد که انسان در تمام حالات باید به خداوند منان پناه ببرد. حضرت نوح در پایان سخن خود، چنین می گوید: «پروردگارا، مرا و پدر و مادر مرا و هر کسی را که با داشتن ایمان به خانه ام درآید و جميع مؤمنان و مؤمنات را بیامرز و ستمکاران را جز بر هلاكتشان نیافزا».(نوح: ۲۸) این ادب الهی است که پدر، مادر و مؤمنانی که به حضرت ایمان آوردند و به دعوتش گرایش پیدا کردند، از نظر دور ندارد و خیر دنیا و آخرت را برایشان بخواهد. حال چرا حضرت ابتدا برای خود دعا کرده عرض کرد: «رب اغفر لی» و برای مردم دعا نکرد؟ آیا این گونه درخواست، شائبه خودخواهی و نوعی دوری از ادب را تداعی نمی کند. در پاسخ باید گفت: حضرت ابتدا خود را دعا کرد؛ زیرا کسی که پیشوا و جلودار مردم است، دعا به جان خویش، دعا به حال مردم است. پس تقدم و تأخر در دعا نیز روی حساب، طرح و برنامه است. حضرت با انتخاب جملات و گزاره هایی مشخص، نحوه درخواست و دعا را به آنان نشان داد.

۲.ادب حضرت ابراهیم(ع)
از جمله آدابی که حضرت ابراهیم و در برابر خداوند متعال رعایت کرده است، ادبی است که قرآن مجيد آن را چنین بیان فرموده است: «فانهم عدو لي الا رب العالمين» من همه معبودها جز پروردگار عالمیان را دشمن خود می دانم (شعراء: ۷۵۷۹). آنگاه حضرت در مقام توصیف رب العالمین می فرماید: «پروردگاری که مرا آفرید، هم او هدایتم خواهد کرد. پروردگاری که مرا غذا و آب می خوراند. و وقتی بیمار شوم، بهبودیم می بخشد. پروردگاری که مرا می میراند، سپس زنده ام می کند. پروردگاری که امیدوارم خطاهای مرا در روز جزا بیامرزد.»
در این کلام، حضرت ابتدا پروردگار خود را به ثنای جمیل حمد می کند، آن گونه که ادب عبودیت اقتضا می کند. این ثنا، اولین ثنای مفصلی است که خداوند از آن حضرت حکایت کرده است. در این ثنا، حضرت که عنایت پروردگار خود را از ابتدای خلقتش تا زمان بازگشت به سوی او مورد توجه قرار داده، و خود را در برابر او فقير و محتاج محض دانسته به گونه ای که قادر بر هیچ کار نیست.
ادب دیگری که حضرت ابراهیم(ع) مراعات نموده، این است که مرض را به خود نسبت داده و گفته است: وقتی که مریض می شوم، او شفایم میدهد. گرچه مرض هم از حوادث است و از این نظر بی ارتباط با پروردگار نیست، اما در این جا گویا خواسته چنین ادعا کند که از خدای متعال کاری که در قضاوت بنده منفی تلقی شود نیز از خدای جمیل صادر نمی شود. دعاهایی که حضرت ابراهیم در آخر عمر خود کرده، قرآن کریم از آن حضرت چنین نقل می فرماید:
پروردگارا این شهر را شهر امنی قرار ده و مرا و فرزندانم را از این که بت ها را پرستش کنیم، دور بدار. پروردگارا! بتها، بسیاری از مردم را گمراه کرده اند. پس هر کس از من پیروی کند، او از من است. و هر کس نافرمانیم کند، تو بخشنده و مهربانی. پروردگارا ذریه خود را در بیابانی بی آب و علف در کنار بيت الحرام تو سکونت دادم. خدایا بسرای این که نماز اقامه کنند. پس تو دل ها را از مردم به سوی ایشان معطوف بدار. و از میوه ها روزیشان فرما، شاید که تو را شکر گذارند. پروردگار ما! به درستی که تو میدانی آنچه را که ما پنهان می داریم و آنچه را که آشکار می سازیم. چیزی در زمین و آسمان بر خدا پوشیده نیست. سپاس خدای را که در سنین پیری اسماعیل و اسحاق را به من داد. خدای من به تحقیق شنوای دعا است. پروردگارا مرا و ذریه ام را اقامه کننده نماز قرار بده. ای پروردگار ما! دعایم را قبول فرما. پروردگارا ! مرا و پدر و مادرم را و جميع مؤمنان را در روزی که حساب بر پا می شود، بیامرز.(ابراهیم: ۳۹ - 41) ادبی که حضرت ابراهیم و در این دعا به کار برده، این است که در بیان حوایج خود، اهداف شروع خود را به گونه ای ادا می کند که هر کس می تواند از آن پی ببرد که حضرت تا چه اندازه به رحمت پروردگارش امید داشته است. به عنوان مثال، پس از این که عرض می کند: «من و فرزندانم را از این که پرستش بت ها کنیم، دور بدار»، غرض خود را این گونه بیان می کند:
پروردگارا! به درستی که آنها بسیاری از مردم را گمراه کردند. بیان این هدف در دعای حضرت، بیانگر این نکته است که در انتظار تعلیم و فرمان حضرت حق است و خود را موظف می داند تا منتظر دستور حق باشد. و آمادگی خود را برای هدفی که خدا می خواهد، یعنی هدایت مردم اعلام نماید.
همچنین پس از این که عرض کرد: «پروردگارا، اینک من ذریه خود را در بیابانی بی آب و علف در کنار بيت الحرام تو سکونت دادم، پس دلهایی از مردم را به سوی آنان معطوف بدار و از میوه ها روزیشان فرما»، هدف خود را چنین بیان می کند: «شاید آنان تو را شکر گزارند». ابراز هدفی مقدس و بزرگ، برای هر خواسته ای نشانگر ادب در خواست کننده است.
ادب دیگری که حضرت ابراهیم در کلام خود رعایت کرده، این است که در بیان هر حاجتی که مطرح کرده، اسمی از اسمای حسنای الهی را از قبیل «غفور»، «رحيم» و «سميع الدعا» بیان کرد. اسم شریف «رب» را در تمامی آن حوایج، تکرار کرده است؛ زیرا ربوبیت خدا واسطه ارتباط بنده با خدای خود و فتح باب در هر دعا است.
ادب دیگر آن حضرت، این است که عرض کرد: «و هر کس نافرمانیم کند، به درستی که تو بخشنده و مهربانی.» یعنی نفرین به جان آنان نکرده، بلکه پس از کلام خود، دو اسسم از اسماء الله را، که واسطه شمول نعمت سعادت بر هر انسانی است، یعنی «غفور» و «رحيم» را بیان کرده است؛ زیرا دوستدار نجات امت خود و گسترش جود پروردگار خود بود. حضرت ابراهیم نه پس از ثنای الهی در دعای خویش چنین می گوید:
پروردگارا! مرا حکمی ببخشای و به صالحين ملحقم ساز و برای من در میان آیندگان نام نیک و ذکر جمیلی مرحمت فرما و مرا از ورثه بهشت نعیم قرار ده و پدر مرا بیامرز که وی از گمراهان بود و مرا در روزی که همه مبعوث می شوند، رسوا مساز. (شعراء: ۸۲ )
ادبی را که حضرت ابراهیم در این دعا رعایت کرد، این است که خواسته خود را با اسم «رب» شروع کرده است. این امر بیانگر این معنا است که مدبر همه عالم خداست. پس از آن، تنها نعمت های حقیقتی و پایدار را در خواست نمود که سرآمد آنها، «حکم» یعنی شریعت و پیوستن به صالحان و نام نیک در میان آیندگان است. این ادب بیانگر این است که از بزرگان خواسته کوچک نداشته باشد. در این جمله کوتاه، «رب هب لي من الصالحين»، حضرت چند جهت را مد نظر قرار داده است: یکی این که از خداوند فرزند طلب کرده است. دیگر این که از شر اولاد ناخلف به پروردگار خود اعتصام جسته است. سوم این که دعای خود را از وجهه یک درخواست دنیایی، به یک چهره معنوی مبدل کرده و در نتیجه، دعایی خدا پسندانه مطرح کرده است.
این گونه دعا کردن حضرت، به صورت عملی به مردم می آموزد که چگونه دعا را شروع کنند و چه جملاتی را به کار برند و چه نوع درخواستی را مطرح کنند که هم خواسته های دنیایی برآورده شود و هم نتیجه اخروی پیامد آن باشد. .
3.ادب حضرت موسی(ع)
قرآن کریم در موارد متعددی از حضرت موسی (ع) برخوردها و تنش هایی را بازگو کرده است. آنگاه که حضرت در مصر بود، آن مرد قبطی را با ضربه ای کشت و برای کشتن او نیز دلیل محکمی داشت. با این حال، وقتی راه های مقابله با رفتارهای منفی را بررسی کرد و زمینه حل مشکل را با راهی بهتر از آن چه انتخاب کرده بود، ممکن دانست، با پذیرش مسئولیت کار خود و این که می توانست راه بهتری را برگزیند، به درگاه خداوند چنین عرضه داشت: «پرودگارا به درستی که من به خود ستم کردم. پس ببخشای بر من و خداوند بر او بخشود؛ زیرا او بخشنده و مهربان است.» (قصص: ۱۹) ادب بنده اقتضا می کند در مقام بندگی، به نقص کار خود بیشتر توجه داشته باشد، گرچه کارش مجاز باشد.
یکی از آداب درخواست از خداوند این است که بنده فقط عرض حال کند و کلماتی به زبان نیاورد که از آن برداشت شود که در صدد است خداوند را به روند اجابت درخواست رهنمون کند. به همین دلیل، حضرت پس از آن که از مصر بیرون آمد و وارد مدائن گردید، برای دختران حضرت شعیب از چاه آب کشید و با شکم گرسنه در سایه درختی آرمید. به درگاه خداوند کریم ابراز حاجت کرد و به خواسته خود چشم دوخت و عرضه داشت: «پروردگارا، به هرچه که بر من نازل کنی، چه اندک و چه بسیار، محتاجم» قصص: ۲۶). تشخیص الگوی برآوردن خواسته من به عهده تو است. وظیفه من ابراز حالتی است که در درون من ایجاد شده است. من بیش از این نمی گویم تا شائبه بی ادبی استشمام شود.
یکی دیگر از دعاهای حضرت موسی ، دعایی است که آن حضرت، در نخستین روز بعثت خود و دریافت اولین وحی آسمانی داشت که خدای متعال آن را چنین حکایت نموده است: «موسی گفت: پروردگارا! شرح صدرم ده و کارم را آسان ساز و گره از زبانم بگشای تا گفتارم را بفهمند» (طه: ۳۵). آنگاه حضرت برای این که این نکته را برساند که دنبال منفعت شخصی نیست و منظور وی نفع عمومی است، گفت: «کی نسبحک کثیراک»
غرضم از این درخواست ها این است که من و همه بندگانت، تو را بسیار تسبیح گفته و بسیار ذکر گوییم».
بیان همه فجایع یک فرد و تفصيل آن، نوعی بی توجهی به مقام مخاطب و دوری از ادب است. به همین دلیل، انسان های مؤدب بازگو کردن همه حوادث واقعی را برای مقام بالاتر خود، مناسب نمی بینند. گاهی که چاره ای جز بازگو کردن نداشته باشند، عذرخواهی می کنند. از این رو، حضرت وقتی از قوم خود ناامید شد، بر قوم خود نفرین کرد. تفصیل جنایات و فضايح فرعونیان را ذکر نکرد و به اجمال گفت: «خدایا، اینها بندگانت را از راه راست بیرون می برند. پس نعمت ها را از آنان بگیر و به آنان فرصت سوء استفاده نده.» البته حضرت به این نفرین اقدام نکرد، مگر بعد از آن که تشخیص یقینی داد که نابودی فرعونیان مطابق مصلحت دین و دینداران است. در این راستا به ظن و حدس پناه نبرد و این نیز بخشی از آداب ضروری به هنگام گفتگو با خداست.
پروردگارا: به درستی که تو به فرعون و فرعونیان در حیات دنیا زینت و اموال دادی. پروردگارا! تا بندگانت را از راه تو، به ضلالت بکشانند. ای پروردگار ما، اموالشان را مانند سنگریزه از حيز انتفاع ساقط کن و بر دل هایشان مهر نه تا قبل از دیدار عذاب دردناک، ایمان نیاورند.» (یونس: ۸۹) مراکشی انواع اور ادب دیگری که حضرت موسی بر رعایت نمود، این بود که در این نفرین، با این که خیلی طولانی نبود، بسیار تضرع نمود، استغاثه جست و ندای «ربنا» را تکرار نمود.
پس از آن که حضرت هفتاد نفر از مردان قوم خود را برای میقات انتخاب کرد و صاعقه آنان را هلاک کرد، دوست داشت آنان زنده شوند. گرچه ایشان این خواسته را به زبان نیاوردند، اما از لحن سخنشان فهمیده می شود که در آن موقعیت می خواستند که آنها زنده باشند. حضرت برای آن که غضب خدا را به رحمت مبدل سازد، ابتدا به صراحت در خواست بخشش کرد.
موسی از قوم خود برای میقات ما هفتاد نفر را انتخاب کرد. وقتی صاعقه آنها را هلاک نمود، موسی عرض کرد: پروردگارا تو اگر قبل از این هم می خواستی آنها را هلاک کرده بودی، اما آیا ما را به جرم پیشنهاد سفهای قوم هلاک می کنی؟ من این صاعقه را جز امتحانی از ناحیه تو نمی دانم. با این آزمایش، گمراه می کنی هر کس را بخواهی و هدایت می کنی هر که را بخواهی. تو ولی مایی. ببخشای بر ما و رحم کن به ما که تو بهترین رحم کنندگانی و برای ما در این دنیا و در آخرت حسنه بنویس؛ چرا که ما به سوی تو هدایت یافتیم». (اعراف: ۱۵۹)
در این دعا، حضرت با جمله «ببخشای بر ما...» سخن آغاز کرد. با این نمونه سخن، فوران غضب الهی را تسکین داد. شاید به این وسیله بتواند زمینه بقای نعمت آماده سازد. این ادب زیبا، موجب شد حضرت به گرفتن حاجت خود موفق گردد. در حالی که، آن حاجت را به زبان نیاورده و زنده شدن قوم خود پس از هلاکت را به طور صریح از خداوند درخواست نکرده بود. همچنین وقتی حضرت از میعادگاه بر می گردد، در حالی که غضبناک بود و با هارون برخورد تندی داشت، در برابر خداوند با لحنی، که پذیرش تقصیر را به همراه داشت، گفت: «پروردگارا، بر من و برادرم ببخشای و ما را در رحمت خود داخل کن و تو مهربان ترین مهربانانی» (اعراف: ۱۵۱).
حضرت به هنگام سرپیچی قوم خود از ورود به سرزمین مقدس، خطاب به خداوند عرض کرد: «من فقط مالک خود و برادرم هستم و قوم من از من شنوایی ندارند. پس میان من و این قوم فاسق جدایی بینداز» (مائده: ۲۵).
ادب زیبایی که در این آیه به کار رفته، این است که حضرت با این که غرض خود را بیان مخالفت های شنیع و نافرمانی های زننده قوم خودش بود، اما این غرض را صریحا بیان نکرد، بلکه از آن به صورت کنایه سخن گفت و عرض کرد. «پروردگارا، من مالک جز خود و برادرم نیستم.» منظور از مالکیت، مالکیت در اطاعت است.
برای این که موقعیت سخت حضرت را در این داستان شناسایی کنیم، باید درک دقیقی از واقعه داشته باشیم. قرآن کریم صحنه را این گونه ترسیم می کند:
پس موسی پر از خشم و اسف به قوم خود بازگشت و گفت: ای مردم آیا نبود که پروردگارتان وعده نکویی به شما داد؟ آیا مدت مفارقتم از شما طول کشید یا خواستید غضبی از پروردگارتان را به جان خود بخرید که چنین ناروا عهد مرا شکستید؟ (طه: ۸۶) چنان که از سیاق آیات پیدا است، حضرت در مراجعت خود از کوه طور به سوی قوم خود، با این که سرشار از غیظ و غضب بود، ولی در توجه دادن آنان به پروردگار، رعایت ادب نمود؛ چون گفت: «الم يعدكم ربكم». حضرت از کلمه «رب» استفاده کرد، حتی از ضمیری که به حضرت حق برگردد، در این موقعیت استفاده نکرد؛ زیرا چون به کارگیری ضمیر در چنین حالت هایی از ادب فاصله دارد.
قوم حضرت موسی در این داستان، ظلم بزرگی مرتکب شدند و زلزله مهیبی ایشان را هلاک کرد؛ چرا که در خواست دیدن خدا را کردند و به شنیدن صدای خدا قناعت نکردند. طبق معنای آیه 55، سوره بقره، که سخنی را از قوم ایشان نقل می کند، می فرماید:
«و اذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك حتى نرى الله جهره»، شما گفتید: ما به تو ایمان نمی آوریم، مگر این که خدا را آشکارا ببینیم. موسی (ع) چون میدید اگر تنها به میان قوم خود برگردد و خبر مرگ همراهان را برای ایشان ببرد، او را به قتل آنان متهم خواهند کرد و از دین، بیرون خواهند رفت و دعوتش به کلی از بین خواهد رفت، می خواست که دوباره افرادی که براساس زلزله از بین رفته بودند، زنده شوند. اما از آن جایی که موقف و موقعیتی که داشت اجازه نمی داد غرض خود را صریحا به زبان آورد و همراهان خود را به خاطر آن معصیت بزرگی که مرتکب شدند و در نتیجه، مورد غضب شديد الهی قرار گرفتند و هلاک گردیدند، مستحق نمی دید که بار دیگر عنایت الهی دستگیر شان شود و چشم به دنیا باز کنند. می خواست به طور صریح به زبان نیاورد، بلکه برای این که رحمت خدا را بر غضبش غلبه دهد و رأفتش را برانگیزد، گفت: رب (خدای من) «لو شئت اهلكتهم من قبل.» (اعراف: ۱۵۵)، می توانستی قبل از این، همه ما را هلاک کنی و اگر قبلا چنین کاری صورت می گرفت، من به قتل همراهان متهم نمی شدم. برای این که ادب را رعایت کرده باشد، به صورت استفهام گفت: از شأن تو و رحمت تو دور است که مردمی را به خاطر اعمال سفهای آنان مؤاخذه فرمایی. «تهلكنا بما فعل السفهاء منا». پس از همه اینها باز حاجت خود را صريحة اظهار نکرد و با تذلل و شرمساری گفت: «سرپرست ما تویی. ما را بیامرز و به رحمت آر که تو از همه آمرزگاران بهتری» (اعراف: ۱۵۰).
حضرت موسی در این جمله کوتاه، حاجت و دعای خود را در میان دو صفت از صفات خدای متعال، یکی صفت ولایت، که مخصوص به مقام ربوبی است و یکی آمرزش او، که بهترین آمرزش ها است، قرار داد. سپس حاجت خود را در خواست نمود و چنین گفت: فاغفر لنا وارحمنا» «ما را بیامرز و به ما رحم کن» و این بهترین حاجتی است که خدا درخواست آن را از بندگان خود می پسندد. حضرت موسی با بیان این دو صفت را کافی دانست، از این که به حاجت اصلی خود، یعنی زنده کردن همراهان تصریح کند، ابا داشت و خواست تا با تصریح نکردن به آن، اظهار تذلل و شرمساری نماید و گرنه شکی نیست که مقصودش از این کلام، اظهار حاجت خود بوده، اگر چه بدان تصریح نکرده است.
قرآن درباره این مطلب، می فرماید: «ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون؛ «ما شما را پس از مرگتان زنده کردیم تا شاید سپاسگزار باشید.» (بقره:۵۹) خداوند همراهان موسی را زنده کرد. معلوم است که اگر استجابت دعای موسی در کار نبود، خداوند مردمی را که به عذاب خود هلاک کرد، دوباره آنان را زنده نمی کند. در این جا حضرت، با کنایه خواسته اش را بیان کرد و این، هم به ادب نزدیک است و هم یکی از شیوه هایی است که موجب می شود مخاطب در پاسخگویی مثبت، رغبت بیشتری برای اجابت احساس کند و پاسخ مثبت بدهد.
برخی در این فکر هستند که همه رفتارهایی را که در طول عمر از آنان صادر می شود، توجیه نمایند. حتی رفتارهایی که پس از بررسی، به قبح آن پی برده اند، به نحوی توجیه کرده و به گناه، خطا و یا ترک اولی اعتراف نکنند. این حالت را از حضرت موسی * سراغ نداریم، بلکه بر عکس هر جا نقصی در کارش بوده، آن را پذیرفته و بدان اعتراف کرده است. از این رو، هنگامی که طبق فرمان الهی با برادرش هارون به سوی فرعون حرکت کردند، گفتند: ما فرستاده پروردگار جهانیان هستیم، با ما بنی اسرائیل را بفرست و دست از به بردگی گرفتن آنها بردار، فرعون به حضرت گفت: «مگر تو را به هنگامی که نوزاد بودی، نزد خویش پرورش ندادیم؟ و سال ها از عمرت را میان ما به سر نبردی؟ سرانجام، آن کار را، که نمی بایست انجام می دادی، انجام دادی و تو از ناسپاسان بودی» (شعراء: ۱۸ و ۱۹).
این سخن نوعی اعتراض از سوی فرعون به حضرت موسی است. و منظور فرعون این بود که تو فکر کرده ای ما تو را نمی شناسیم؟ مگر تو همان نیستی که ما در آغوش خود تو را بزرگ کردیم. ما اسم و رسم تو را می شناسیم و خاطرات تو در ذهن ما هست کارهایی را که کرده ای، فراموش نمی کنیم. حال چه شده است که یک مرتبه از رسالت سخن می گویی؟ تو چگونه با سابقه تاریکی که داری، ادعای نبوت می کنی؟
حضرت موسی ، در پاسخ فرعون فرمود:
آن کار را هنگامی کردم که از راه بیرون بودم و چون از شما بیم داشتم، از دستتان گریختم. پروردگارم به من فرزانگی و دانش بخشید و مرا از پیامبران قرار داد. آیا این نعمتی است که تو بر من می نهی که پسران بنی اسرائیل را به بردگی گرفته ای؟ شعراء: ۲۱ ، ۲۲ ، ۲۰).
در این جا حضرت ابتدا کاری که به او نسبت دادند، پذیرفت و بدان اعتراف کرد. با این که اولین سخن فرعون این مسئله نبود. او ابتدا مسئله پرورش حضرت در دامان خود را مطرح کرده بود و این که تو چه طور از پیامبران شدی؟ حضرت ابتدا به این سؤال پاسخ نداد، بلکه سراغ لغزش خویش رفت.
این آیات سه گانه، پاسخی است که موسیه به اعتراض فرعون داد. از تطبیق این پاسخ با اعتراضی که فرعون کرد، بر می آید که موسی به اعتراض فرعون را تجزیه و تحلیل کرده و از آن سه اشکال فهمیده، در نتیجه به هر سه پاسخ گفته است: اول این که فرعون از رسالت وی استبعاد کرد و گفت: چنین چیزی ممکن نیست، مگر ممکن است کسی که ما سوابق او را کاملا می شناسیم و می دانیم فردی است چنین و چنان، رسول خدا شود؟ که جمله «الم نربك فينا وليدا و لبشت فينا من عمرك سنين»، متضمن آن است. دوم این که عمل او را زشت دانست و او را مفسد و مجرم خواند. جمله: «فعلت فعلتك التي فعلت»، متضمن این معنا است. سوم این که بر او منت نهاد که تو یکی از بردگان مایی. جمله «و انت من الكافرين»، به آن اشاره دارد. طبع کلام اقتضا می کرد که نخست حضرت از اشکال دوم ، سپس از اعتراض اول و در پایان از اعتراض سوم، پاسخ گوید. ولی موسسین همین گونه پاسخ داد. پس جمله «فعلتها اذا و انا من الضالین»، پاسخ اعتراض دوم او است که موسیه را مجرم دانست و جرمش را بزرگ جلوه داد؛ به این دلیل که به اصطلاح، احساسات عليه او تحریک نشود، حضرت موسی * نامی از کشتن نبرد تا قبطیان حاضر در جلسه متأثر نشوند.
اعتراف به لغزش و خطا در آنجا که فرد در تطبیق کلی بر مصداق و تطبيق نظریه بر عمل خطا کرده باشد، نه تنها نقصی برای معترف به حساب نمی آید، بلکه مقتضای حکمت است. پذیرش خطا در برابر مردم انسان را برای پذیرش خطا در برابر خدا آماده تر می سازد؛ زیرا خدا را مالک و صاحب حق اصیل و مطلق می داند.
از سرگذشت زندگی حضرت موسی به چنین استفاده می شود که برای رعایت ادب در برابر خداوند، باید از کلماتی چون «رب» استفاده کرد و برای درخواست از خدا، منفعت عموم را در نظر گرفت و در بیان آنچه مایه بی آبرویی دیگران می شود، به اختصار رد شد و در خواست هرچند کم باشد، باید با حالت تضرع، خضوع و خشوع همراه باشد. گاهی لازم است با کنایه سخن گفته شود تا ادب بیشتری مراعات گردد. در همه موارد حتی جایی که انسان به شدت ناراحت است، باید در به کار بردن نام خدا، نهایت دقت را داشته باشد. از طرفی نیز باید به خطا و لغزش اعتراف کرد.
۴. ادب حضرت عیسی (ع)
حضرت عیسی (ع) پس از تولد، برای آرامش خاطر مادر و دور کردن سرزنش های قوم از حضرت مریم، شروع به سخن کرد. اولین سخنش این بود که: «اني عبدالله»، «من بنده خدا هستم.» ابوالمحاسن گوید: «چون حضرت مریم اشارت به عیسی کرد که این حال از وی پرسید، در این وقت، مردم سنگها بر گرفته بودند که مریم را سنگسار کنند؛ چون عیسی به سخن در آمد، گفتند: آن امر عظیمی است. از او پرسیدند: یا غلام من انت؟ توکیستی؟ عیسی از آنها روی بگردانید، زکریا آمد و گفت: ای غلام، اگر تو را در سخن گفتن دستوری داده اند، با من بگوی که تو کیستی؟ عیسی گفت: «اني عبد الله»؛ «من بنده خدایم.» این اولین سخنی بود که حضرت به کار برد تا ثابت کند افتخارش به عبودیت خدا است. نه تنها خود به این اعتراف زیبنده شد، که به دیگران نیز امر فرمود تا این زینت را بر گیرند. آن جا که گفت: «ای بنی اسرائیل! خداوند را که پروردگار من و شما است بپرستید.» (مائده: ۷۲). سرلوحه راه و رسم زندگی در مکتب حضرت عیسی مسیح، عبادت و بندگی خدا است. حضرت در سخنانش این مطلب را عملا به دیگران نشان داد. از جمله آیات قرآن، گفت و گویی است که حضرت عیسی با پروردگار خویش داشته است. قرآن آن را چنین حکایت می کند:
به یاد آور زمانی را که خداوند فرمود: ای عیسی بن مریم، آیا تو به مردم گفتی من و مادرم را غیر از خدا دو معبود خود بگیرید. عیسی گفت: خدایا! تو منزهی. برای من سزاوار نیست آنچه سزاوار و حق من نیست، بگویم. اگر گفته بودم، به تحقیق تو می دانستی. تو میدانی آنچه در من است و من نمی دانم آنچه در وجود تو است، به درستی که تو بسیار غیب می دانی. من به آنها نگفتم جز آنچه تو امر کردی، این که خدای من و خدای خودتان را عبادت کنید. من تا زمانی که در میان آنان هستم، شاهد رفتار آنهایم. پس چون که من را از آنها بگیری، تو خود رقیب آنهایی و تو بر هر چیز شاهدی. اگر آنها را عذاب کنی، به درستی که آنها بندگان تو هستند. اگر آنها را ببخشی، به درستی که تو عزیز و حکیمی. (انعام: ۱۱۷ ، ۱۱۸ ) حضرت عیسی در این کلام، رعایت ادب را از این جا آغاز کرد که: اولا خدای متعال را از آنچه لایق ساحت اقدس او نیست، منزه دانست و قبل از آن که خود را از آن چه به او نسبت داده اند، منزه بداند، خداوند را از داشتن این نسبت منزه داشت. ثانيا، حضرت به جای آن که بگوید «من چنین سخنی نگفتم»، می گوید: من کوچکتر از آن هستم که کسی درباره اش توهم کند که چنین حرف را زده ام تا نیازمند به انکار باشد.
برای من شایسته نیست چیزی را که حق من نیست، بگویم. ثالثا، با این سخن که مگر می شود کسی چیزی بگوید و از محدوده علم خدا، که به جميع غیب محیط است، بیرون باشد. حضرت خدای جل وعلا را بزرگ می شمارد. از این رو، می گوید: اگر من چنین سخنی را گفته بودم قبل از همه، خدا نسبت به آن آگاه بود. خداوند آنچه را که در ما وجود دارد میداند، اما ما از آنچه در وجود حق است، بی خبریم. رابعا، حضرت می گوید: من فرمانبردار محض خدایم. آنچه امر فرموده بود، انجام دادم و آن، شعار عبودیت حق بود. خامسا، حضرت می گوید: ولایت، فرمان و دستور از آن خداست. خداوند منان تا به حال به من امر کرده بود در میان آنها باشم و من مطیع بودم و حال هر آنچه دستور فرمایند، امتثال خواهم کرد. در جای دیگر، وقتی حواریون اصرار کرده و در خواست مائده نمودند، حضرت را در تنگنای سؤال از ذات مقدس حق قرار دادند، حضرت عرض کرد: «بار پروردگارا! برای ما مائده ای از آسمان نازل فرما که عیدی برای امروزیان و آیندگان و معجزه ای از تو باشد و به ما روزی ببخش که تو بهترین روزی دهندگانی» (مائده: 114).
با بررسی سخن حضرت به این نکته می رسیم که چه تفاوت چشمگیری میان کلام حواریان و کلام حضرت عیسی است. حضرت عیسی این مائده را اولا، به عنوان «عیدی» که به او و امتش اختصاص داشته باشد، عنوان نموده است. ثانية، سخنان طولانی حواریان را درباره فواید نزول آن، از قبیل اطمینان دلهایشان و علمشان به صدق گفتار مسیح و شهادتشان بر مائده همه را با جمله کوتاه «و آیه منک» خلاصه کرده. این خلاصه گویی در برابر مقام والایی ربوبی ادب به شمار می آید. ثالثا، چون بیان این درخواست بر حضرت عیسی بسیار سنگین بود، حضرت در واقع در تنگنای این عمل قرار گرفته بود با ترکیب «اللهم ربنا» در خواست خود را آغاز نمود. در حالی که سایر انبیا، دعای خود را تنها با کلمه:«رب» شروع می کردند. این زیادتی در دعای حضرت، برای رعایت ادب نسبت به موقعیت دشوارتر خود بود. رابعة، «غرض خوردن» را که حواریون مقدم بر همه اغراض خود بیان کرده بودند، حضرت آن را در آخر بیان کرد و از طرفی لباس زینت بر آن پوشانید. پس از آن که گفت: «و ارزقنا» در ذیل آن اضافه کرد: «انت خير الرازقين؛ تو بهترین روزی رسان هستی»؛ تا به وجهی ثنای الهی نیز باشد. با این نوع سخن گفتن، حضرت به صورت عملی و الگویی به قوم خویش فهماند که در برابر خداوند مقتضای ادب آن است که باید با عناوین مناسب از خداوند منان تجلیل به عمل آورد و در خواست هایی که از اهمیت بیشتری برخوردار است، با بیان اثرات معنوی مطرح نمود.
5.ادب حضرت محمد (ص)
از آنجاکه حضرت محمد مؤدب به ادب الهی است، آنچه را که خداوند دستور فرماید آن را دقیق اجرا می کند. دستورات قرآن در مرحله عمل پیامبر، ادب عملی اوست. قرآن کریم به حضرت محمد ، برای دعا به چند نکته اشاره می کند: یکی شکل و ساختار دعا و دیگری مفهوم و محتوای درخواست است. خداوند متعال خطاب به حضرت می فرماید: «و بگو پروردگارا مرا به درستی به مدینه درون آور و به درستی از مکه بیرون بر و برای من از سوی خویش سلطه ای نیرومند [بر دشمنان ] قرار بده» (اسراء: ۸۰)؛ یعنی در جهت شکل و نحوه دعا ابتدا وابستگی خویش به حق را خاطر نشان کن و برای همه روشن کن که تدبیر همه کارهای من به دست با کفایت حضرت حق است. آن گاه در محتوا به رموز اصلی پیروزی در هر کار اشاره کن. راه و روش صحیح این است: اولا، فكر، گفتار و عمل از هرگونه تقلب، خدعه نیرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستی است، پاک باشد. ثانية، نه تنها در شروع کار که در ادامه تا پایان کار این صداقت همواره محفوظ بماند. ثالثة، بگو من تنها هستم و به تنهایی کاری نمی توان انجام داد و با اتکا بر قدرتم در برابر این همه مشکل پیروز نخواهم شد. خدایا، تو مرا یاری کن و یاورانی برای من ساز، به من منطقی نیرومند، دلایلی روشن، دوستانی جانباز، اراده ای قوی و عقلی سرشار، که همه از یاوران من در این راه خواهند بود، مرحمت فرما. این ها سه عامل برای نیل به پیروزی است. خواجه عبدالله انصاری می گوید:
جماعتی از مفسران، این آیه را برای ورود حضرت به مدینه و خروج از مکه ذکر کرده اند. بعضی دیگر آیه را به سال فتح مکه مربوط می دانند که ورود و خروج از مکه مراد است. عده ای دخول در رسالت و خروج از آن را منظور آیه دانسته اند. بعضی وجوهی دیگر بیان کرده اند.
هر ورود و خروجی باید با این سه عامل همراه باشد. گرچه مفسران مواردی را به عنوان شأن نزول آیه بیان کرده اند، اما مورد مخصص نیست. این درخواست با چنین محتوا و ساختاری، آن هم قبل از اذان صبح، که زمان تهجد و شب زنده داری است، به اجابت می رسد. خداوند آن حضرت را از خطرات مصون می دارد. از این رو، حضرت محمد با امتثال این امر، به مردم نحوه دعا را بیان کرد و عملا رفتاری را که سرمشق برای امت باشد، به آنها نشان داد.
نتیجه گیری
روش انبیای اولوا العزم در قرآن به هنگام درخواست از خداوند منان به صورت عام، این بوده است که حضرت حق را با عنوان «رب» مخاطب قرار داده و خواسته خود را بیان می کرده اند. این می تواند بیانگر این نکته باشد که تناسب برآورده شدن حاجات و رعایت ادب در گفت و گوی با خدا، به اظهار بندگی و پذیرش ربوبیت حق است. شاید این توحید در مقایسه با توحید در خالقیت و امثال آن، از مرتبه بالاتری برخوردار باشد و بیانگر این معنا است که مدیر همه عالم خدای منان است. ربوبیت خدا واسطه ارتباط بنده با خدای خود و فتح باب هر دعا است. این اهمیت به حدی است که عمده ادعای مشرکان، شرک در ربوبیت است. این را از آیات قرآن و سرگذشت انبیا با قوم خود می توان فهمید.
ادب دیگر این است که انسان تنها نعمتهای حقیقتی و پایدار را، که سرآمد آنها «حکم» یعنی شریعت و پیوستن به صالحان و نام نیک در میان آیندگان است، از منان در خواست نماید؛ چرا که در خواست ها اگر به امور کم ارزش منحصر شود، مقام درخواست شونده نیز به همان تناسب به چشم می آید.
ادب دیگر این است که انسان تنها واقعیتی را که در ذهنش نقش می بندد، بیان کند. چیزی را که نمی داند مصلحت او در آن هست یا نه، تقاضا نکند. پس هرگاه از خداوند چیزی طلب می کند، یا بداند به طور مسلم از امور مطلوب است یا اگر ممکن می داند که به مصلحتش نباشد، از خداوند بخواهد که با عنایت به مصلحتش دعا را در حق او مستجاب کند. هیچ بنده ای نباید از آن چه می داند، تجاوز کند و چیزهایی که مصلحت و مفسده اش معلوم نیست، از مولای خود بخواهد.
ادب دیگر این است که گرچه همه امور به دست خدا است، اما کارها و حالت هایی که همانند بیماری و فقر برای انسان مطلوب نیست، به خود نسبت دهد و کارهای مطلوب را به خداوند، همان گونه که حضرت ابراهیم به این ادب را مراعات نمود و مرض را به خود نسبت داد و گفت: وقتی که مریض میشوم، او شفایم می دهد تا نشان دهد از خدای متعال جز جمیل صادر نمی شود.
ادب دیگر این است که در ردیف هر حاجتى اسمی از اسمای حسنای الهی متناسب با حاجتی که از خدا می خواهد، همچون «غفور»، «رحيم» و «سميع» قرار دهد و اسم شریف «رب» را در تمامی آن حوایج، تکرار کند.


پی نوشت ها
1. مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی، ص ۱۸۸.
2. ابن کثیر، تفسیر ابن کثیر، ج ۵، ص۱۹۰.
٣. سیدمحمدحسین طباطبائی، المیزان، ترجمه سیدمحمدباقر موسوی، ج ۱۵، ص ۳۸۱.
4. علی اکبر دهخدا، لغت نامه، ج ۲، ص ۲۷۷۹.
5. علی اکبر شعاری نژاد، فرهنگ علوم رفتاری، ص ۲۶۶. همان ص ۲۹۳
٧. مصطفی عباسی مقدم، نقش اسوهها در تبلیغ و تربیت، ص ۱۷. ۸ ر.ک: آلن پیرو، فرهنگ علوم اجتماعی، ترجمه دکتر باقر ساروخانی.
9. على اكبر شعاری نژاد، فرهنگ علوم رفتاری، ص ۲۶۵.
۱۰. پاول هنری ماسن و دیگران، رشد و شخصیت کودک، ترجمه مهشید یاسایی، ص ۱۸۸.
۱۱. محمد قطب، روش تربیتی اسلام، ص ۲۵۱. ۱۲. گوستاولبون، روح التربية، ص ۳۳۹.
۱۳. عباس قمی، سفينة البحار، ج ۲، ص ۲۷۸.
14. سیدمحمدحسین طباطبائی، المیزان، ج 6، ص ۶۲۰
۲۱. ابوالمحاسن، تفسیر گازر، ج 6، ص 19.
۲۰. خواجه عبدالله انصاری، کشف الاسرار، ج 5، ص ۱۱۰.
منابع ابن منظور، محمد، لسان العرب، بیروت، داراحیاء التراث العربیه، ۱۴۱۶ق.
ابن کثیر، اسماعیل، تفسير القرآن العظيم، بی جا، دار الأندلس، بیتا۔
بغدادی، علی، تفسير الخازن، مصر، مطبعة التقدم العلمية، بيتا پیرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعی، ترجمه دکتر باقر ساروخانی، تهران، کیهان، ۱۳۷۰.
جرجانی، ابوالمحاسن، تفسیر کازر(جلاء الاذهان و جلاء الاحزان)، ۱۳۳۷.
دهخدا، على اكبر، لغتنامه، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۲۵.
رازی، ابوالفتوح، تفسیر ابوالفتوح رازی، بیجا، چاپخانه علمیه، ۱۳۳۴ ش.
رازی ، فخر الدين، التفسير الكبير، بیروت، دار الكتب العلميه، ۱۴۱۱ ق.
زمخشری، محمود، تفسير الكشاف، تهران، آفتاب، ۱۳۷۳
شعاری نژاد، علی اکبر، فرهنگ علوم رفتاری، تهران، امیر کبیر، ۱۳۷۵.
طبرسی، ابي على الفضل، تفسير مجمع البیان، بیروت، دار الأحياء التراث العربية، ۱۳۷۹ ق.
عباسی مقدم، مصطفی، نقش اسوهها در تبلیغ و تربیت، قم، دفتر تبلیغات، ۱۳۷۹.
عروسی الحویزی، عبدعلی، تفسیر نورالثقلین، قم، مطبعة الحكمه، ۱۳۸۵ ش،
فیض کاشانی، ملامحسن، تفسیر الصافی، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، ۱۳۶۲ ش۔
قطب محمد، روش تربیتی اسلام، محمد مهدی جعفری، شیراز، دانشگاه شیراز، ۱۳۷۵. قمی، عباس، سفينة البحار، کتابخانه سنایی، ۱۳۶۳،
مراغی، احمد مصطفی، تفسير المراغی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۱۹۸۵م.
مطهری، مرتضی، سیری در سیره نبوی، قم، صدرا، ۱۳۶۷.
مغنية، محمدجواد، التفسير الكاشف، بیروت، دار العلم للملایین، ۱۹۸۱م.
مکارم، ناصرو دیگران، تفسیر نمونه، تهران، دار الكتب الاسلامیه، ۱۳۶۶.
طباطبائی، سیدمحمدحسین، الميزان، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، جامعه مدرسین، ۱۳۶۴.
میبدی رشیدالدین، کشف الاسرار و عدة الأبرار، معروف به تفسیر خواجه عبدا... انصاری، تهران، امیر کبیر،
۱۳۷۱

منشورات